حنان جونحنان جون، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره
وبلاگ ما(روچک)وبلاگ ما(روچک)، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

❀♥روچـــــــــک♥❀

پاییز رنگی رنگی بوستان ملت...

چه هوایی؛چه طلوعی جاااانم.... باید امروزحواسم باشد... که اگرقاصدکی رادیدم... آرزوهایم را بدهم تابرساند به خدا... به خدایی که خودم میدانم... نه خدایی که برایم از خشم.. نه خدایی که برایم از قهر... نه خدایی که برایم زغضب ساخته اند... به خدایی که خودم میدانم... به خدایی که دلش پروانه است.. وبه مرغان مهاجر هرسال راه را میگوید.. وبه باران گفته است باغها تشنه شدند... وحواسش حتی...به دل نازک شب بو هم هست؛ که مبادا ترک بردارد.. به خدایی که خودم میدانم... چه خدایی...جانم..... زنده یاد سپهری سلام؛سلااااام ...
30 آبان 1394

کمربند زرد تکواندو....

منتظر باش اما معطل نشو... تحمل کن اماتوقف نکن ..... قاطع باش اما لجبازنباش.. صریح باش اما گستاخ نباش... شکست بخور اما دوباره تلاش کن.. اگر چنین کنی بی تردید موفقی.. *از سخنان جین سیمون* سلام به عزیزدل مادر... امیدوارم خوب خوب باشی... بعداز حدودیک ماه و تلاش های زیاد خودت کمربند زرد گرفتی مبارکت باشه عزیزدلم.به امیدروزی که کمربند مشکی بگیری       به امید موفقییت عزیزمن   ...
29 آبان 1394

روز دانش آموز کلاس پنجم1394

سلااااام سلام به دردونه ی عزیزمن روز دانش آموزت مبارک عزیزدل مامان فدات بشه که رسیدی به روز دانش آموز کلاس پنجم... الهی بری دانشگاه فدات شم... امسال نزدیک روز دانش آموز میگفتی بریم شهرقلم کادو بگیرم متاسفانه شب قبلش از باشگاه اومدیم مریض شدی و تا صبح تب کردی؛منم تاصبح کنارت روی تخت خوابیدم و صبح مدرسه نفرستادمت بردمت دکتر،جناب دکترهم یه آمپول نوشت اونجا زدی باباهم که اداره بود میگفتی نمیزنم بابا تلفنی باهات حرف زد ؛خلاصه با هزار مکافات آمپول رو زدی؛حالت بهترشد غروب هم رفتی کلاس زبان،روز بعدش بردیمت شهرقلم خرید کردی؛اماباز جمعه سردردو تب داشتی؛تشخیص من...
15 آبان 1394

محرم94....

برایت اینگونہ آرزو کردم: آن زمان ڪہ درمحشر، خدا بگوید چہ داشتے حسین سربلند ڪند و بگوید! حساب شد مهمان من است... سلااااام سلام به پسر ناز خودم... الهی که هرجاهستی تنت سالم و دلت خندان باشه بعدازمدتی اومدم تا حال و هوای این روزهارو برات تعریف کنم؛حدود یک ماهی از سال تحصیلی میگذره و شماهم داری تمام تلاشت رو میکنی؛خدارو شکر معلمت آقای حسینی خیلی بهت علاقه داره؛آخه شماهم تو کلاس بهترینی همش پای تابلو هستی و داری رقابت میکنی,اگه یکی از بچه ها اذیتت کنن آقای حسینی میگه حنان منو اذیت نکنین ها...!! واما حال و هوای شهرمون یه جور دیگه ست؛همون هوایی که تو خیلی دوست دا...
2 آبان 1394
1